الملا فتح الله الكاشاني

88

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

با شما * ( فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ ) * پس اگر كناره كنند از شما مرتدان خلفا و معاهدان شما * ( فَلَمْ يُقاتِلُوكُمْ ) * پس كارزار نكنند با شما * ( وَأَلْقَوْا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ ) * و القا كنند بجانب شما انقياد و استسلام را يعنى از شما امان طلبند * ( فَما جَعَلَ اللَّه ) * پس نساخت خدا و نداد * ( لَكُمْ ) * مر شما را * ( عَلَيْهِمْ سَبِيلًا ) * بر ايشان راهى در قتل انفس و نهب اموال ايشان يعنى شما را اذن نداد در اخذ و قتل ايشان و باتفاق اين آيه بآيهء فَإِذَا انْسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ منسوخ است * ( سَتَجِدُونَ آخَرِينَ ) * زود باشد كه بيايند قومى ديگر يعنى عطفان يا بنى اسد كه بمدينه آمده و اظهار اسلام كنند * ( يُرِيدُونَ أَنْ يَأْمَنُوكُمْ ) * خواهند كه ايمن شوند از شما و چون از مدينه باز گردند كافر شوند * ( وَيَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ ) * و ايمن شوند از قوم خود * ( كُلَّما رُدُّوا ) * هر گاه باز گردانيده شوند و بخوانند ايشان را * ( إِلَى الْفِتْنَةِ ) * بسوى كفر يا قتال اهل اسلام * ( أُرْكِسُوا فِيها ) * بازگردانيده شوند از آن فتنه با قبح رده * ( فَإِنْ لَمْ يَعْتَزِلُوكُمْ ) * پس اگر كناره نگيرند از قتال شما * ( وَيُلْقُوا إِلَيْكُمُ ) * و القا كنند بسوى شما صلح و طلب امان را * ( وَيَكُفُّوا أَيْدِيَهُمْ ) * و باز دارند دستهاى خود را از قتال شما * ( فَخُذُوهُمْ ) * پس بگيريد ايشان را * ( وَاقْتُلُوهُمْ ) * و بكشيدشان * ( حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ ) * هر جا كه دست يابيد بر ايشان * ( وَأُولئِكُمْ ) * و آن گروه * ( جَعَلْنا لَكُمْ ) * داديم ما شما را * ( عَلَيْهِمْ ) * بر ايشان * ( سُلْطاناً مُبِيناً ) * حجتى روشن در تعرض بقتل و سبى ايشان و آن حجت وضوح كفر و وقوع غدر و مكر ايشان باشد و تسميهء حجت بسلطان جهت آنست كه به آن بر خصم غالب مىشوند و گويند مراد تسلط ظاهر است كه آن اذن بود در قتل ايشان از صادق صلوات اللَّه عليه مرويست كه اين آيه دربارهء حصين فزارى نازل شد كه به جهت وقوع قحط در بلاد ايشان نزد رسول آمد و موادعه نمود با آن حضرت بر آنكه در بطن نخله اقامه نمايد و آن حضرت تعرض به حال او و قوم او نرساند و او منافق بود و رسول او را الاحمق المطاع فى قومه نام نهاده بود آورده‌اند كه عياش بن ربيعه كه قبل از هجرت مسلمان شده بود از اقارب خود پنهان مىداشت شبى بگريخت و روى بمدينه نهاد و مادر در فراق او ناله و فرياد درگرفت ابو جهل و برادر او حارث كه برادر مادر عياش بودند جزع و فزع مادر مشاهده كردند از عقب عياش رفتند و از نزديك مدينه او را بافسون و افسانه باز گردانيدند و در مكه دست و پايش در بسته در آفتاب ميانداختند تا از اسلام باز گردد و گويند چون عياش ايمان آورد و رسول هجرت